شب سحر گشت و من بیدارم هنوز / دیده نابینا گشت و من مشتاق دیدارم هنوز


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :کلثوم
تاریخ:جمعه 28 مهر 1391-09:44 ب.ظ

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما




نویسنده :کلثوم
تاریخ:سه شنبه 25 مهر 1391-01:33 ب.ظ

صف

کارشناسی که بودم همه ی روزم رو تو صف غذا و سرویس بودم

حالا که ارشدم تو صف امضام

از تو صف بودن خسته شدم

دیگه نمیخوام توصف (صفهای بیخود) باشم

تصویب شد

دکترا نمی خونم.





نویسنده :کلثوم
تاریخ:جمعه 21 مهر 1391-10:13 ق.ظ

اگر می دانستم...می گفتم دوستت دارم




 خداحافظی یکی از غول های ادبیات قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات
 خالق صد سال تنهائی : گابریل گارسیا مارکز

اگر می دانستم این آخرین دقایقی ست که تو را می بینم , به تو می گفتم " دوستت دارم " و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی.......
گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:
... اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.
به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.
اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است.
چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ... یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد ازبالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند.
چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... . احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
گابریل گارسیا مارکز







نویسنده :کلثوم
تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1391-09:38 ب.ظ

مراحل تکوین جوجه

تنها خداست که سزاوار عبادت است نه هیچ بنده و واسطه دیگری به هر نام و تقدسی که باشد

!!!
خداوندا، تنها تویی که شایسته پرستشی




نویسنده :کلثوم
تاریخ:سه شنبه 18 مهر 1391-11:43 ب.ظ

تک جمله

اگر کاری که دوست دارید انجام نمی دهید،

 به این دلیل است که انرژی خود را در جاهای دیگر صرف می کنید.





نویسنده :کلثوم
تاریخ:شنبه 15 مهر 1391-08:40 ق.ظ

صبح بخیر هم وطن

بعد از مدتها واسه صبونه رفتم سلف.

میرزید ...دوتا تخم مرغ نازنین سیصدتومن! تخم مرغ ها انگیزه لازم و کافی بودند برای سلف رفتن اونم هفت و نیم صبح.

کیف سنگینم رو گذاشتم رو میز و رفتم که صبونه رو بگیرم .موقع برگشتن، میون انبوه صندلی های کنار رفته و در هم برهم گیر کردم.

بچه های قبلی اونقد از خوردن تخم مرغ مشعوف شده بودند که یادشون رفته بود صندلی شون رو مرتب کنند.

در حال نوش جان کردن تخم مرغ هایی بودم که پتانسیل مرغ شدن را در عمق وجودشان داشتند که چشمم افتاد به سینی صبونه ی بچه هایی که نیم ساعت زودتر از من حضور به عمل رسونده بودند.

بچه هایی که به خودشون زحمت نداده بودند سینی روبعد از خوردن از رو میز بردارن.(شاید فکر میکردن وظیفه ی اونا فقط کسب علمه؟؟؟؟؟ وجمع کردن سینی غذا، وظیفه ی  خدمه هاییه که ماهی دویست پنجاه تومن !!!!!! حقوق میگیرن)

نونهای نصفه نیمه خورده شده و رها شده در سینی غذا من رو به فکر فرو برد.

اسراف یعنی چی؟

یعنی گرون شدن قیمت نون هم تاثیری ر.و ما جماعت ایرانی نذاشته؟

دلمون به حال خودمون هم نمی سوزه ........

نمی دونم شاید هم به قول بچه ها من زیادی غرغر میکنم!!!

از عوارض بالا رفتن سنه و شایدهم از عوارض همنشینی با استاد راهنمای محترم.

شایدم من زیادی حساسم که از دیدن صندلی های نامرتب ، سینی های رهاشده رو میز و....ناراحت میشم .نمیدوووووووووووووونم!!

 دم بهار هم گرم که نیم ساعت منو جلو ازمایشگاه کاشت و کلید و نیاورد و من، تو راهرو نشستم و این مطلب رو نوشتم!!!

 

 





نویسنده :کلثوم
تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1391-11:27 ب.ظ

مرد شدن زمان می خواهد

 





نویسنده :کلثوم
تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1391-11:18 ب.ظ

دنیا دار مکافات

وقتی پرنده ای زنده است...مورچه ها را می خورد

وقتی می میرد...مورچه ها او را می خورند!

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند....

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد

زمان از شما قدرتمندتر است!!

کسی را تحقیر یا ازار نکنید

خوب باشید و خوبی کنید





نویسنده :کلثوم
تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1391-11:03 ب.ظ

فقط گفتن یه جمله

دو سه هفته ای هست سرم خیلی شلوغه و درگیر پایان ناممم....

یه هویی وسط مراسم ...(محض ریا دعا کمیل) یاد داداش کوچیکه افتادم بهش اس دادم و حالش رو پرسیدم. از اینکه به یادش بودم تشکر کرد.

صادقانه ، خالصانه ، برادرانه ....نمیدونم طوری تشکر کرد که به دلم نشست.

بعد از روبوسی و خدافظی با خودم فکر کردم داداشم میتونست با گفتن یه جمله فقط یه جمله جو رو به کلی تغییر بده.

میتونست بگه چه عجب! یادی از ما کردی و شروع کنه به گله و ....که چرا این همه مدت از داداشت سراغی نگرفتی ولی چیزی نگفت و در عوض تشکر کرد و من و بیشتر از پیش شیفته ی مرام مردونه اش!!

 

 





نویسنده :کلثوم
تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1391-04:28 ب.ظ

عروسک

ما از عروسک کمتریم...

آنها مرده بودند و زندگی می کردند..

ما زندگی میکنیم و مرده ایم...





نویسنده :کلثوم
تاریخ:یکشنبه 2 مهر 1391-09:02 ق.ظ

در دلت بخند

تقدیم به همه ی برو بچی که به مواد ازمایشگاهی مورد نیاز ،برای پایاننامشون  دسترسی ندارن و بین اسمون و زمین معلقند....

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

" حسین پناهی "








شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic