شب سحر گشت و من بیدارم هنوز / دیده نابینا گشت و من مشتاق دیدارم هنوز


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :کلثوم
تاریخ:یکشنبه 26 آذر 1391-08:06 ب.ظ

در اتوبوس

قسمت اول:

"از 12 تا 21"

پرسیدم اقا بلیط فلان شهر چقدر میشه؟

گفت 21 تومن.

گفتم دفعه ی قبل با 12 تومن رفتم.حالا میگین 21 تومن؟؟

گفت: قیمت همینه..

بابیخیالی روم رو برگردوندم تا برم سراغ تعاونی های دیگه.

گفت خانم برگردین.

برگشتم، گفتم 14 و اون  میگفت 18.

بالاخره تسلیم نشدم و تسلیم شدند.

 

قسمت دوم:

"آوای مرگ"

بعد از نماز همون جلوجلوها کنار درنشسته بودم تا کمی استراحت کنم وبعدش هم  برم سوار اتوبوس بشم و راهی دیار غربت.

مسافرها یکی یکی نماز میخوندن و میرفتن و بعضیاشونم همونجا میگرفتن میخوابیدن.

شنیدم که یه نفر گفت خانم حیاتی.خانم حیاتی دم در صداتون میکنن.

جوابی شنیده نشد.میخواستم خودم با صدای بلند خانم حیاتی رو صدا کنم ولی به خودم گفتم اینجاهم احساس مسئولیت نخود! آخه به تو چه که یه نفر دم در منتظر این خانمه؟!

چندباردیگه صداش کردن و بازهم کسی چیزی نگفت. ولی یادمه که یه بار یه خانمه بلند شد و رفت و من فکر کردم که.....

نیم ساعت، چل و پنج دیقه ای گذشته بود که دوباره خانم حیاتی رو صدا کردن.

تعجب کردم، یعنی هنوز نرفته بود!!!

حالا همه به صرافت افتاده بودن که خانم حیاتی رو پیدا کنن.

یه نفر وسط جمعیت خوابیده بود.گفتم شاید همونه. یه دختره رفت که بیدارش کنه.صداش کرد،بیدارنشد.تکونش داد، بیدار نشد...

رفتن و پسربیست و یکی دوساله اش رو آوردن.گفت مامانم مریضی قلبی داره آوردم که ببرمش دکتر.اورژانس خبر کردن و ......

 

قسمت سوم:

"بچه که بودم"

تو اتوبوس که بودم یه فیلم رو گذاشتن که ببینیم .

تو یکی از سکانسهای فیلم آقا دزده به پلیسه گفت: بچه که بودم دوست داشتم پلیس بشم ولی نمیدونم چی شد که تا چشم باز کردم دیدم پلیسها دربه در دنبالمن.

مکالمه ی جالبی بود. بچگی هممون یه جورایی شبیه به همه اما چی میشه که وقتی بزرگ میشیم یکی دزد میشه اون یکی پلیس.

یکی سفید میشه اون یکی خاکستری.

یکی ...............

 





نویسنده :کلثوم
تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1391-08:43 ب.ظ

حوا و خدا

"خدا بود.

خدا خالق بود،

آسمان ها و زمین را آفرید.

خدا عاشق بود،

آدم را آفرید.

آدم عشق را فهم نکرد،

خدا حوا راآفرید.

آدم عاشق حوا شد."


"برگرفته از کتاب میهمانی دشت مگیدو"




نویسنده :کلثوم
تاریخ:جمعه 17 آذر 1391-07:34 ب.ظ

آوازهای مصنوعی

مصنوعات،
ماست، دوغ،کره،پنیر،احساس،لبخند و دست اخر ادم مصنوعی ،
چیزهایی بوده و هستند که هیچ وقت با سیستم هاضمه ام سازگاری نداشته اند
نمی توانم هضمشان کنم
جذبشان کنم
اصلا بالا می اورم
دست خودم نیست،شاید،شاید دست دلم است....
آوازمصنوعی چیزی است که این روزها دارد از پا درم می آورد.




نویسنده :کلثوم
تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1391-09:05 ب.ظ

رنگی که آزارم می دهد

متنفر نیستم، نه!
نه از تو، بلکه از هیچ چیز و هیچ کس متنفر نبوده و نیستم.
ولی
ولی دوستت ندارم

یکی از رنگهایی که این تو این دنیا آزارم میده، دورنگیه.
اینکه باهاش میگی و میخندی وهمه جوره ساپورتش میکنی خوبه. اصلا از ادب ونزاکته.عین دین که بامسلمان (وغیرمسلمان) خوشرو باشی...
همه ی اینا خوبه وقتی، وقتی که پشت سرش هم همین باشی.....





نویسنده :کلثوم
تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1391-06:10 ب.ظ

یک گل سرخ

میخواستم نماز بخونم،یادم اومد که در خواب کسی گفت قبله ای که برآنی اشتباه است...
دوستم گفت: خواب بعدازظهر تعبیر ندارد
آن دیگری گفت: شاید باید قبله ات یک گل سرخ باشد...







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic